در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند

گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

                                                                                     هوشنگ ابتهاج

-------

پ ن: دلم بسیار غمگین است و برای نوشتن حوصله ندارم...روزها و ماهها برای کاری زحمت میکشم و در انتها دقیقا در لحظه ای که باید نتیجه آن را ببینم.......

   + عقاب بزرگ - ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱۸

 

وقتی پر از حرفی نمی دونی باید از کجا شروع کنی...اینجاست که با خودت می گی بهتره ننویسم...ره واقعا بهتره ننویسم...فکرم بیش از اندازه مشغوله وفضای ذهنم جوری پر هست که دیگه جایی برای درست فکر کردن باقی نمونده.... این روزها به یک دعا نیازمندم کارم داره یه جوری که چشمم میاد پیچ میخوره و من هنوز دلیلش رو نفهمیدم...ولی مثل همیشه مطمئن هستم که یه تغییری باید یکجا بدم تا کارم ردیف بشه اما هنوز نمی دونم کجا....

   + عقاب بزرگ - ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٦